شمارهٔ ۱ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو بو دهد صبحم به دست باد صبا
به گردن نفس افتاده می روم از جا
قسم به قبضهٔ قدرت که بر سر مردان
شکوه سایهٔ شمشیر به ز بال هما
ز خاک تربت من بوی عشق می آید
برند خاک مزار مرا عبیرآسا
بیا به کنج خرابات و فارغ از همه شو
خوشا عبادت مخفی که نیست بوی ریا
هدایت عجبی کرده عارف سالک
طریق فقر که منزل بقا و راه فنا
بگو به یوسف دوران که از جفای رقیب
گدای کوی شما شد گدای راه شما
مرا قسم به وفای تو ای ستیزه مزاج
که بی جفای تو هرگز ندیده ایم صفا
مرا ز آتش عشقش جلای خاطر بس
بسان شمع نسوزم برای نشو و نما
حدیث دوست بود زاهدا دلیل فراق
سخن مگو ز خدا پیش من برای خدا
نمی زنم مژه بر هم گشاده می دارم
برای دیدن او منظر تماشا را
هر آنچه مبدأ فیاض گفت می گوید
در این غزل نبود مدخلی سعیدا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیان زیباییهای صبح و بوی عشق، احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و محبت ابراز میکند. او به قدرت و عظمت عشق اشاره میکند و اهمیت عبادت بدون ریا را یادآوری میکند. شاعر از عارفان و سالکان صحبت میکند و به وفای محبوبش قسم میخورد که تنها از عشق اوست که آرامش مییابد. همچنین، او با تأکید بر زیبایی و حقیقت وجود، عشق را منبع زندگی میداند و به ارتباط عمیق بین انسان و خدا اشاره میکند. در پایان، شاعر اعلام میکند که عشق و معرفت او به خداوند را در کلامش نمیگنجاند.