نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

جامه از رنگ و از گلشن بدن است

آفتابی به زیر پیرهن است

دل عاشق تمام آیینه است

جام می پای تا به سر دهن است

عالم از خاک سر برآوردند

مردهٔ ما هنوز بی کفن است

در کلیسای عشق و آیینش

هر که زنار بست برهمن است

هرچه دل خواست من به جان کردم

صاحب خانه آشنای من است

صبحدم ورد عندلیب چمن

یا گل و یاسمین و یاسمن است

با چنین اشک و پاره های جگر

هر کجا گریه می کنم چمن است

هر که از پا و سر خبر دارد

پای تا سر به قید خویشتن است

هر که پرورده شد در این مسلخ

عاقبت سر به پای خویشتن است

با سعیداست یار هر جا هست

ویس با ماست گرچه در یمن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تعابیر عمیق و نمادین عشق و زندگی می‌پردازد. او از جامه‌ای که نشانه جسم انسان است و خورشیدی که زیر پوست قرار دارد، صحبت می‌کند. دل عاشق را به آیینه تشبیه می‌کند و به تضاد زندگی و مرگ اشاره دارد. عالم از خاک برمی‌خیزد، اما او هنوز در مرگ غرق است. در کلیسای عشق، هر کس به طریقی خود را وابسته به عشق می‌داند. شاعر از احساسات خود و خدایی که بر این زمین آشناست، می‌گوید و باعث می‌شود که تصاویر زیبای گل و چمن در ذهن تداعی شود. او به گریه و دردهای درونی‌اش اشاره می‌کند و در نهایت نوعی پیوند عمیق با یار و عشق را مطرح می‌کند، حتی اگر یار دور باشد.