شمارهٔ ۱۶ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
تا شد حکیمم عشق او با درد شد الفت مرا
تا شد رفیقم درد او رفت از سرم گرد هوا
عمری است تا کار دلم خون خوردن و جان کندن است
نی در غمت حالا مرا افتاده بر سر این بلا
از بخت می خواهم مدد جذبی ز زلف یار هم
تا باز خاک راه او در دیده سازم توتیا
در کوی جانان می روی با کاروان عشق رو
تا هر قدم در گوش جان از او رسد بانگ درا
نی چون برید از برگ خود با هر لبی دمساز شد
با هر نوا شد آشنا تا شد سعیدا بینوا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و درد ناشی از آن اشاره میکند. او بیان میکند که عشق محبوبش به او درد و رنج میدهد، اما این درد باعث نزدیکی و دوستی او با محبوبش شده است. شاعر تذکر میدهد که زندگیاش پر از غم و درد است و به دنبال کمکی از بخت برای جذب محبت یار خود است. او آرزو دارد که در کوی محبوب خود قدم بگذارد و از او بشنود. در نهایت، شاعر به نوعی از درد و تنهایی سخن میگوید که به عشق و آشنایی با نغمهها و صداهای مختلف بدل میشود.