نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

منظور من جز او چه بود در نظر که نیست

از حال دل چه شکوه کنم بی خبر که نیست

حرف از دهان او چه زنم راه حرف کو

بر آن میان چه دست توان زد کمر که نیست

افتاده ام چو مرغ کبابی در این دیار

عزم کدام شهر کنم بال و پر که نیست

شادی روا نداشت ولی چون کند فلک

در کارخانه اش غم از این بیشتر که نیست

یک تیر آه خسته دلان کارگر نشد

بر جان کاسه پشت فلک بی سپر که نیست

گردون کجا قبول کند حرف مفلسان

در خانهٔ بخیل گدا معتبر که نیست

شیرین کند کلام سعیدا مذاق دل

چون خامهٔ نی قلمش بی شکر که نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و ناامیدی خود سخن می‌گوید. او به حسی از بی‌کسی و کمبود ارتباط با دیگری اشاره می‌کند و lament می‌کند که در دنیای پر از غم و درد، شادی‌ای وجود ندارد. شاعر به نشانه‌های بی‌ثمری و بی‌اعتنایی زمان اشاره می‌کند و از شکست در تلاش برای بیان احساسات خود ابراز ناراحتی می‌کند. همچنین، او به ناتوانی خود در یافتن جایگاه و صدایی در جامعه‌اش اشاره دارد و نشان می‌دهد که در دنیای پر از ناملایمات، کلامش نیز بی‌مزه است. در نهایت، او به مقایسه دردهایش با عدم توجه‌ دیگران به آن‌ها می‌پردازد.