شمارهٔ ۱۷۷ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می توان جان باخت اما از وفا نتوان گذشت
مگذر از حق از سر این ماجرا نتوان گذشت
گر نباشد پای همت لنگ، ای موسی چرا
در طریق ترک از چوب عصا نتوان گذشت؟
زلف او زنجیر در پای صبا می افکند
نازکی هر چند ای دل از صبا نتوان گذشت
کشتیت را بادبان سودی ندارد ز این محیط
[لنگری] داری گران چون مدعا نتوان گذشت
من چسان از سبز ته گلگون مینا بگذرم
الفتی دارد که چون رنگ از حنا نتوان گذشت
برنمی آید ز دل بی گریه آهم تا به لب
آب چون نبود ز دشت کربلا نتوان گذشت
کشتی و بوسی طمع دارم از آن لب تا به حشر
بگذرم از خون ولی از خون بها نتوان گذشت
کشتی تن کند چون لنگر از این دریای خشک
بی مدد دیگر ز موج بوریا نتوان گذشت
تا سعیدا حرص خسبیده است بر پهلو تو را
بوریای یاری، ز نقش بوریا نتوان گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس وفاداری و ناتوانی در گذر از آن اشاره دارد. شاعر بیان میکند که هرچند ممکن است جان را فدای چیزی کرد، اما نمیتوان از وفا و حقایق مهم زندگی گذشت. او با استفاده از نمادهایی مانند موسی و چوب عصا، از لزوم استقامت و همت در مسیر زندگی میگوید. به علاوه، ارتباط عمیق انسانی و عدم امکان فراموشی خاطرات و احساسات را به تصویر کشیده و تأکید میکند که نمیتوان از عشق و پیوندهای عاطفی به سادگی گذشت. در نهایت، شاعر به عدم توانایی در نادیده گرفتن زخمها و یادها اشاره میکند و این پیام را منتقل میکند که هر چه قدر انسان تلاش کند، برخی احساسات و تعلقات غیرقابل فراموشی هستند.