شمارهٔ ۱۷۸ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رخ نمودی و جهان در نظرم دیگر گشت
قصد جان کردی و هر مو به تنم خنجر گشت
داد و فریاد ز دست دل چون آینه ات
هر که از من سخنی گفت تو را باور گشت
تا شود در هوس عشق تو انگشت نما
ماه، ابروی تو را دید و از آن لاغر گشت
هر نهالی که به خوناب جگر پروردم
سبز شد برگ برآورد ولی بی برگشت
دور ما آمد و زاهد به خودش می پیچد
دور عمامه به سر آمد و دوران برگشت
مرده دل درد طلب را نشناسد هرگز
هر که جان داشت کی از راه محبت برگشت؟
ز آتش داغ سعیدا چه خبر در عالم
که نهان در ته پیراهن خاکستر گشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تاثیری عمیق که عشق بر او گذاشته صحبت میکند. او به وضوح بیان میکند که پس از ورود عشق به زندگیاش، همه چیز برایش تغییر کرده است و دچار حسی شدید و دردناک شده که باعث شده هر گوشهای از وجودش تحت تأثیر قرار گیرد. احساسات او به حدی است که دیگران نیز به عشق او اعتقاد پیدا کردهاند. او همچنین اشاره میکند که تلاشهایش برای عشق به نتیجه نمیرسد و این عشق برایش درد و رنج به همراه دارد. در نهایت، شاعر به ارتباط عشق و درد اشاره میکند و میگوید که کسانی که عاشق هستند، هرگز از راه محبت بازنمیگردند.