شمارهٔ ۱۸۹ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جوهر تیغی که من بر آن کمر میبینمت
سبزهٔ خاک شهیدان تا کمر میبینمت
خنده کردی و تبسم آن دهان تنگ را
حقهٔ لعل پر از در و گهر میبینمت
تا کجا پا را حنایی کرده بیرون آمدی
باز از خون شهیدان دست تر میبینمت
جزو [و] کلی را که گنجد در خیال آدمی
خود تو میدانی که از آن بیشتر میبینمت
همچو عمر عاشقان بیقرار و بیشکیب
گاه از نزدیک دوری در گذر میبینمت
از محالات است دیدن با نظر روی تو را
خوش محال است این که من عین نظر میبینمت
دید جانان بی سر و پایم به کوی خویش گفت
چون نگاه حیرتی بی بال و پر میبینمت
باز ای کاکل مگر گرد سرش گردیدهای
در نزاکت خوبتر از مشک تر میبینمت
میروم گاهی ز خود گه باز میآیم به خود
گاه در خود گاه در جای دگر میبینمت
در خراباتم سعیدا دید هشیاری و گفت
با وجود مفلسیها معتبر میبینمت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف معشوق خود میپردازد و او را با صفات زیبا و خاصی توصیف میکند. او به ویژگیهای ظاهری و باطنی معشوق اشاره میکند، مانند خندههایش و هالهای از زیبایی که اطرافش را فراگرفته است. شاعر احساس میکند که معشوقش همواره در ذهن اوست و به شدت دلبستگی و عشقش را نسبت به او نشان میدهد. همچنین، او به تفاوتهای بین نزدیک و دوری معشوق اشاره دارد و میگوید که دیدن او از نزدیک بسیار سخت است، ولی در عین حال، او همیشه در خاطرش حضور دارد. در نهایت، با وجود تمام مشکلات و تلخیهای زندگی، شاعر همچنان زیبایی و جذابیت معشوقش را میبیند.