شمارهٔ ۲۳۱ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی ز سر میانش کجا خبر دارد
به غیر بهله که دستی در آن کمر دارد
اگرچه تا حرم وصل کعبه راه خوشی است
ولی ز میکده عارف ره دگر دارد
مرا بجز می هجران دگر نصیب مباد
که عاقبت قدح وصل دردسر دارد
شفا مجو ز مطول ز علم فقه ملاف
که درس عشق معانی مختصر دارد
به آب خضر و به قرص مسیح خنده زند
هر آن کسی که لب خشم و چشم تر دارد
حباب خانهٔ خود را به موج می سپرد
کله به باد دهد آن که ترک سر دارد
سکندر آینه دید و ندید عیبش را
که از برای چه اندوه بحر و بر دارد
ز قبله رو به قفا کرده سجده می آرد
کسی که گوشهٔ محراب در نظر دارد
ز بحر و بر گذرد دل ز جام جم گیرد
کسی که آینهٔ صاف در نظر دارد
ز دست عقل سعیدا به باده برد پناه
که او به قول نبی از بلا خطر دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دوگانگی راههای زندگی و درک عشق و حقیقت است. شاعر به این نکته اشاره میکند که تنها عارفان و عاشقان به عمق مسائل معنوی و عشق پی میبرند و فهمیدههای ظاهری و علمی نمیتوانند به آنها کمک کنند. او میگوید که اگرچه رسیدن به کعبه و حقیقت ممکن است دشوار باشد، اما نوشیدن شراب عشق و هجران واقعیت را زیباتر و دلپذیرتر میکند. همچنین شاعر به نقد علم سطحی و فقهی میپردازد و میگوید که تنها عشق میتواند انسان را به آرامش برساند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که اگر انسان به دنبال حقیقت و زیباییهای معنوی باشد، از شرايط سخت زندگی نجات خواهد یافت.