نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۸ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

مگر خبر ز دل خسته آن نگار ندارد

چه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد

درست گویمت از دل مباد رنجه شوی

که این شکسته به پیش تو اعتبار ندارد

بیا که صحبت رندان مفرح افتاده است

هوای مشرب صافی دلان غبار ندارد

که راست فکر غم خاطر شکسته دلان

برای شیشهٔ ما سنگ، انتظار ندارد

به روز معرکهٔ عشق، کی بود منصور

سری که دست ارادت به پای دار ندارد

چه لذت است به آشفتگی نمی دانم

کدام غنچه که در سینه خارخار ندارد

بیا و دست به خون سعید رنگین کن

که رنگ خون شهید تو را بهار ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر دل‌تنگی و حسرت شاعر است. او از درد و ناراحتی دل خسته‌اش سخن می‌گوید و به معشوق خود اشاره می‌کند که از حال دل او بی‌خبر نیست. شاعر احساس می‌کند که در دلش آتشی شعله‌ور است و نمی‌تواند آرامش پیدا کند. او به رندان و خوشی‌های جمع اشاره می‌کند و می‌گوید که غم و اندوه دل شکسته‌شان، به زخم‌ها و ناملایمات درونی‌اش می‌افزاید. همچنین به عشق و شور و شوق آن اشاره می‌کند و تا چه اندازه این احساسات می‌تواند پیچیده و دردناک باشد. در نهایت، او خواستار نزدیکی و فهم عمیق‌تر از احساسات خویش است.