نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

چین فدا باد زلف پرچین را

مدد از کفر می رسد دین را

همچو دل دین به باد می دادم

چه کنم چشم عاقبت بین را

می توان کرد جای در دل سنگ

چه توان کرد قلب سنگین را

تا نمودی جمال، گم کرده

همچو عنقا وجود، تسکین را

بی می صاف شاد نتوان کرد

دل اندیشه ناک غمگین را

گر توانی به بوریا سازی

نتوان دید نقش قالین را

ترسم از شام و عصر هجران است

گر نخوانم نماز پیشین را

چند باشی سوار ای واعظ

همچو اطفال، اسب چوبین را

بر چنین اسب بسته ای خوش تنگ

از کتب زیر ران خود زین را

هر که ز اخلاص خواند الحمدی

تو سعیدا بگوی آمین را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مسائلی چون عشق، دین، و حال انسان در زندگی می‌پردازد. شاعر با بیانی احساساتی، به زیبایی و حقیقت وجود اشاره می‌کند و از تأثیر کفر بر دین صحبت می‌کند. او به‌طور استعاری دل را همانند سنگ می‌داند و بر این باور است که برای تسکین و شادابی دل، نیاز به می و شادی است. همچنین به هجران و دوری اشاره می‌کند و نگران از دست دادن ارتباطش با خداوند است. در نهایت، شاعر به معلمی (واعظ) و بی‌فایده بودن تنها گفتن نصیحت‌ها اشاره می‌کند و از اخلاص در دعا و عمل می‌گوید.