شمارهٔ ۲۶۰ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خرمی ز این دو روزه جان نتوان کرد
خواب در راه کاروان نتوان کرد
چه بنا مانده ای به جد و به اب
تکیه بر تل استخوان نتوان کرد
بسکه نازک فتاده طبع لطیفش
بوسه ای ز آن دهان گمان نتوان کرد
نیست جز او کسی و دادم از اوست
ستم از او به او بیان نتوان کرد
سخن خلق بر زبان نتوان راند
آتشین لقمه در دهان نتوان کرد
خود چو کوهی و حیرتی دارم
کمر از مو ز مو میان نتوان کرد
قشر بی مغز کس ندیده به عالم
هیچ کس را به [به بد گمان] نتوان کرد
نفی خود کن گرت هوای وجود است
که ثبوتش بغیر آن نتوان کرد
زاهدا رخت خویش بند ز مسجد
هیچ سودی در این دکان نتوان کرد
دلبری دارم و چه چاره کنم
که به تدبیر، مهربان نتوان کرد
در جهان طرح عیش نیست سعیدا
بر هوا رسم خانمان نتوان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زوال و ناپایداری زندگی اشاره میکند و از ناتوانی در مقابله با حوادث و مشکلات زندگی سخن میگوید. او میگوید که نمیتوان به خواب رفت یا به راحتی در برابر درد و رنج ایستاد. احساس تنهایی و ناتوانی در بیان احساسات را نیز به تصویر میکشد. شاعر به عشق و دلبستگیهایش اشاره کرده و بیان میکند که هیچ راهی برای تعهد به آن ندارد. او همچنین به سرنوشت و بیمعنایی زندگی اشاره میکند و میگوید که قرار گرفتن در میانه مشکلات و عذاب، خود را از دست رفته میبیند. در نهایت، او به سرانجام دردناک زندگی میرسد و از ناتوانی در ایجاد تغییر و شادی سخن میگوید.