شمارهٔ ۲۶۱ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دی صبا قصهٔ آن کاکل پیچان می کرد
جمع می کرد دل خلق و پریشان می کرد
نگهش هر دل آشفته که می برد از راه
می گرفتش خم زلف از ره و پنهان می کرد
سخت مشکل شده از دست خرد، کار مرا
کو می صاف که می آمد و آسان می کرد؟
سخن از معجزهٔ آن لب خندان چه کنم
سنگ را بی سخن آن لعل بدخشان می کرد
هر شمیمی که نسیم از ره او می آورد
می گرفتش گل و در چاک گریبان می کرد
در خرابات مغان هم دگر آن باده نماند
که دو جامش به صفت جانور انسان می کرد
خم نشین گشته فلاطون ز مسیحا پرسید
هر که دردِ ابدی داشت چه درمان می کرد
موج زد خاطر بحر و به نظر زود آمد
ورنه چشم گهرافشان تو طوفان می کرد
قابل فیض نبودیم سعیدا در اصل
لیکن آن مبدأ فیض از کرم احسان می کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقی است که دلها را به خود جلب میکند و موجب پریشانی و عشق مردم میشود. نگه او میتواند دل آشفتهها را به سوی خود بکشاند و زلفهایش آن را پنهان میکند. شاعر از مشکلاتی که در تفکر دارد سخن میگوید و در جستجوی راهی ساده برای حل آنهاست. همچنین از معجزههای لب خندان او و تأثیرات عمیقش بر دیگران میگوید. در ادامه، شاعر به توصیف فضایی از خرابات مغان میپردازد که در آن بادهای که انسان را به وجد میآورد، دیگر وجود ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که اگرچه شاید لیاقت بهرهمندی از فیض را نداشته باشد، اما خداوند از کرم خود به او احسان میکند.