نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۱ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مکن باور که نفس از جا ز سستی برنمی‌خیزد

صدای پای این سرکش ز چستی برنمی‌خیزد

دل اهل فنا جز خویشتن غیری نمی‌داند

که از آیینه نقش خودپرستی برنمی‌خیزد

مدان آشفتگان خاک، لب از خامشی بستند

فغان در گنبد گردون ز پستی برنمی‌خیزد

شکست دل برد بر اوج گردون نالهٔ دردت

که این جسم لطیف از تندرستی برنمی‌خیزد

غبار جسم خاکی را به آب چشم خود بنشان

که گر طوفان شود این گرد هستی برنمی‌خیزد

سعیدا را مگو دیگر برون شو از حریم دل

که این افتاده ز این در تا تو هستی برنمی‌خیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشان‌دهنده‌ی ناامیدی و غم عمیق شاعر است. شاعر به‌جای باور به قوت روح، بر سستی نفس تأکید می‌کند و می‌گوید که دل اهل فنا تنها به خود فکر می‌کند و از خودپرستی نمی‌تواند خارج شود. او به آشفتگی و فریاد انسان‌ها در برابر مشکلات زندگی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ‌چیزی از وضعیت موجود تغییر نخواهد کرد. شاعر در نهایت به تکرار تأکید می‌کند که حتی اگر سعیدا بخواهد از حریم دلش خارج شود، روح و وجود او به دلیل وابستگی به این دنیای فانی در همان‌جا باقی خواهد ماند.