شمارهٔ ۲۸۱ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هر آن تنی که گرفتار پیرهن باشد
چو مرده ای است که او زنده در کفن باشد
گل از طراوت آب و هواست خندان روی
شکفتگی نه به اندازهٔ چمن باشد
میان نفس [و] خرد گفتگوی ملک وجود
همان حدیث سلیمان [و] اهرمن باشد
دل مرا سخن عشق زنده ساخته است
نمیرد آن که دلش عاشق سخن باشد
چو آفتاب سیه قطعه ای است از شب تار
هر آن دلی که گرفتار جان و تن باشد
ز بسکه از دل و جان دوستم به خلق خدا
محب خویش سعیدا رقیب من باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی رابطه میان روح و جسم، عشق و هستی میپردازد. شاعر بیان میکند که کسی که فقط در قید جسم و ظاهر است، مانند مردهای است که زنده به نظر میآید. زیبایی و شادابی دنیا، ناشی از ارتباط عمیق با دل و روح است، و عشق به زندگی نسبت به عشق به مادیات و ظواهر برتری دارد. همچنین، شاعر اشاره میکند که دل عاشق هرگز نمیمیرد و عشق واقعی، همواره زنده است. در نهایت، او احساس میکند که عشقش نماد سعادت است و با وجود رقابتهای محبت، هیچ چیزی نمیتواند از ارتباط عشقی او با دیگران بکاهد.