شمارهٔ ۳۰۹ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
موج دریای جنون کی دست بر دل میزند
میکشد میدان و هردم سر به ساحل میزند
پاسبان ماست چون افلاس هرجا میرویم
نیست عاقل آن که با ما میرود دل میزند
بیقرار عشق را آرام در فردوس نیست
سالک این راه پشت پا به منزل میزند
از رباط کهنهٔ خود ای فلک غافل مباش
دایماً درویش بر دیوار خود گل میزند
دل سعیدا طرفه بیباکی است در میدان عشق
همچو جوهر خویش را بر تیغ قاتل میزند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احوالات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او از جنون عشق یاد میکند که گاه مانند موج دریا به دل انسان ضربه میزند و او را به سمت ساحل میکشاند. همچنین به وضعیت تیره و تار زندگی میپردازد و از عدم خردمندی یاران در مواجهه با عشق شکایت میکند. شاعر به بیقراری و جستجو در مسیر عشق اشاره میکند و تاکید دارد که در این راه، هیچ آرامشی وجود ندارد. او به درویشانی که در گوشهای از دنیا به زندگی خود ادامه میدهند، اشاره میکند و بیان میکند که دل شجاعی در میدان عشق وجود دارد که حتی در مواجهه با خطرات، از خود جسارت نشان میدهد. در کل، شعر توصیف کننده تضادها و چالشهای عشق و زندگی است.