شمارهٔ ۳۴۲ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلا گنج روانی سوی این ویرانه میآید
نمیدانم چه در دل دارد آن مستانه میآید
دو عالم مدعی در پیش و پس جانانه میآید
نمیدانم چرا آن آشنا بیگانه میآید
تجلی طور را از رفتن موسی نمایان شد
فزون گردد جلای شمع چون پروانه میآید
مرا غفلت دوبالا میشود از وعظ بیمعنی
که خواب اکثر گران از گفتن افسانه میآید
اگر در فکر توحیدی به دریای محبت شو
که از این بحر دایم گوهر یکدانه میآید
رجوع اهل عالم با سعیدا نیست از دانش
که طفلان جمع میآیند چون دیوانه میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی حقیقت و عشق میپردازد. او از ورود یک موجود خاص به دنیای ویران یاد میکند و نمیداند که این موجود چه احساسی دارد. جهان پر از مدعیان است، اما او از بیگانه بودن آن آشنا تعجب میکند. شاعر به یاد تجلی موسی در کوه طور میافتد و میداند که عشق و زیبایی چون پروانه به دور شمع میچرخد. غفلت از وعظهای بیمعنی او را گرفتار میکند و درباره عشق و توحید میگوید که باید به دریای محبت برود تا گوهر حقیقی را پیدا کند. همچنین به عدم تحقق علم و دانش واقعی اشاره میکند و میگوید که انسانها مانند کودکان دیوانه در جستجوی حقیقت میآیند.