شمارهٔ ۳۵۲ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی صفت گر شود این جان علایق آثار
سایهٔ سر نکنم جز الف قامت یار
هر نفس دل به تو راه دگری می یابد
چارهٔ کوی تو بیرون بود از حد شمار
بحر را کشتی ما موج صفت می گردد
که رود تا به میان گاه بیاید به کنار
دم فروبند و به من راه سخن را واکن
که کشد از نفس آیینهٔ طبعم آزار
گه خدا دانم و گاهی به خدا نادانم
گاه تسبیح به کف دارم و گاهی زنار
ترک جانان نکنی ترک جهان نتوانی
هر که از سر گذرد می گذرد از دستار
غافلان را نتوان کرد سعیدا آگاه
هر که را خواب عدم برد نگردد بیدار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این ابیات به توصیف احساسات و اندیشههای عاشقانه پرداختهاند. شاعر از شوق و عشق خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که هر لحظه دلش به سمتی جدید درباره معشوق میرود. او به تردیدهایی که در نفوذ عشقش به وجود میآید، اشاره میکند و میگوید که گاهی به خدا ایمان دارد و گاهی در این مسئله دچار تردید است. در نهایت، شعر به این نکته میرسد که اگر کسی از عشق واقعی بگذرد، نمیتواند از جهانی که عشق از آن شکل میگیرد، جدا شود و کسانی که غافل هستند، هرگز بیدار نمیشوند.