شمارهٔ ۳۶۵ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبحدم تا شده بیرون ز افق، خاور مهر
رفت جان بر سر مهر و دل من در بر مهر
ظاهر و باطن معشوق به هم دارد جنگ
دل او صورت قهر و تن او پیکر مهر
شهر خالی است ز خوبان و دل ظالم سخت
باشد از غیب رسد بر سر ما لشکر مهر
صبحدم ته به ته غنچهٔ گل را دیدم
همه خون بسته ز بی مهری او بر سر مهر
جز تجلی نبود جسم مرا رنگ وجود
نیست جز ذره هواخواه به بال و پر مهر
آذرش را ز ازل قوت گیرایی نیست
که نشد پخته یکی خام از این اخگر مهر
ز آتش حسن تو خورشید اگر سوخت چه باک
می توان ساخت دوصد مهر ز خاکستر مهر
چون صبا زلف شب از چهرهٔ مقصود گشود
بود طغرا خط مشکین تو بر دفتر مهر
فلک از حلقه به گوشان در جانان است
می کند سجده به پیش بت ما داور مهر
کی رسد بادهٔ دیدار سعیدا تا هست
اندرین میکده مینا فلک و ساغر مهر؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و قدرت عشق و مهر اشاره میکند. او صبح را وصف میکند که خورشید از افق خاور طلوع کرده و جان او به عشق معشوقش میپرد. تضاد میان ظاهر و باطن معشوق را بیان می کند و میگوید که دل او قهر و بدن او مظهر مهر است. شاعر احساس خالی بودن شهر از زیباییها را ابراز میکند و به عشق الهی اشاره دارد که به کمک ما خواهد آمد. او غنچههای گل را میبیند که تحت تأثیر بیمهری معشوق دچار خونریزی شدهاند و میگوید که زندگی او تنها به خاطر تجلی عشق معنا پیدا میکند. انتهای شعر هم به زیبایی و قدرت عشق اشاره دارد و میپرسد که کی باده دیدار به او خواهد رسید. کل شعر تجلی عشق و زیبایی، و همچنین امید به دنیای عاطفی و الهی را به تصویر میکشد.