شمارهٔ ۳۷۶ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید نامهٔ عنبرفشان مشک آمیز
به این فقیر دعاگوی بی کس و بی چیز
چو گل گشودم و همچون صبا ز خود رفتم
به آن امید که بینم مگر جمال تو نیز
رسید دام خط و دانه های نقطه در او
چو زلف و خال محبت فزا و مهرانگیز
چه کاغذ و چه مرکب که خط مهر و وفا
به روی روز، رقم کرده خامهٔ شبدیز
کجا به منع کسان دل ز راه او گردد
که چشم مست ز پرهیز می کند پرهیز
امیدوار چنانم که جام و ساغر تو
همیشه از می صدق و صفا بود لبریز
ز بسکه واله و حیران کارهای توام
ز شخص و عکس ندارم در آبگینه تمیز
امید هست مرا از خدای دوست نواز
که دشمنان تو گردند بر هوا ناچیز
مراد دل به تحمل برآید از لب یار
که صبر، لعل کند سنگ را نه آتش تیز
چو نیست یوسف کنعان به کام عاشق زار
بیا بگو که زلیخا چه سود عمر عزیز
به یاد وصل تو تنها نه من ز خود رفتم
خیال رفته و دل رفته و سعیدا نیز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و عاشقانه شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر در نامهای که به او رسیده، آرزو میکند بتواند جمال معشوق را ببیند و از کلمات و خطی که از طرف او آمده، لذت میبرد. او به عشق و وفا اشاره میکند و میگوید که وجودش تحت تأثیر زیباییها و کارهای معشوقش به حیرت و شگفتی افتاده است. او همچنین به انتظار وصال و امیدهایش اشاره کرده و با بیان شکنندگی عشق و تحمل دردهای آن، به جستجوی معشوق و آرزوی دیدار او میپردازد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که به خاطر عشقش به معشوق، دلی پر از امید دارد و قدرت تحمل این عشق را خواهد داشت.