نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۳ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا نگذری ز سر نروی از قفای عشق

سر مانده کوه قاف در این ره به پای عشق

این انجمن که بر فلکش سیر می کنی

نقشی است واژگون ز ته بوریای عشق

معمار عقل را نرسد اوج دانشش

آنجا که رنگ ریخته بنای عشق

دارند نسبتی ز ازل عاشقان به هم

من بندهٔ محبت و خسرو گدای عشق

بی طاقتی و درد و غم و آه و ناله را

ترکیب بسته اند به دارالشفای عشق

باشد نوای ساز دو عالم ز عاشقان

صور است نفخه ای که زنی بی نوای عشق

دم از یگانگی به کسی بعد از این نزد

بیگانه ای که شد نفسی بینوای عشق

صدبار احتیاج بود در ره طلب

سیمرغ را به سایهٔ بال همای عشق

ز انفاس عشق مرده مسیحای وقت شد

شد خضر هر که شد به صفت آشنای عشق

در کوی عشق دوست سعیدا شکسته ای است

باشد به این شکسته رسد مومیای عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عشق و جایگاه آن در زندگی انسان‌ها می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که بدون تجربه عشق، انسان نمی‌تواند به حقیقتی عمیق دست یابد. عشق، همچون کوه قاف، در بالاترین و دورترین نقطه قرار دارد و رسیدن به آن نیازمند تلاش و فداکاری است. در این راه، عقل و دانش نمی‌توانند به تنهایی راهگشای انسان باشند، چرا که عشق معنا و عمق بیشتری دارد. شاعر به پیوند عاشقان از ازل اشاره می‌کند و خود را بنده محبت و عشق معرفی می‌کند. همچنین، عشق به عنوان منبع شفا و آرامش برای دردها و غم‌ها معرفی می‌شود. در نهایت، شاعر به اهمیت شناخت و تجربه عشق در رسیدن به سعادت و کمال می‌پردازد.