شمارهٔ ۴۳۶ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی حجابانه برآورده سر از دامن خاک
به هوای لب شکرشکنت پنجهٔ تاک
دست از حلقهٔ زلف تو چسان بردارم
بسته امید سر خویش تو را بر فتراک
عقل و فطرت دو اسیرند تو را در خدمت
کمترین بندهٔ فرمان تو باشد ادراک
ارض سجاده به میدان رضا افکنده
آسمان خانه به دوش است به راهت چالاک
همه سرگشته و حیران به تماشای رخت
هر چه هست از همه اشیا ز سمک تا به سماک
آشنا کس به کمال تو چسان می گردد
که تو دریای قدیمی و جهان چون خاشاک
یارب این غصه غریب است خدا را مپسند
شاد باشند رقیبان و سعیدا غمناک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و ابراز میدارد که نمیتواند از محبت و عشق او دست بردارد. او احساس میکند که عقل و فطرتش تحت تأثیر عشق به معشوق قرار گرفته و همه اجزاء عالم در حیرت و شگفتی از وجود او هستند. شاعر از خداوند میخواهد که این غم و غصه را برای او نپسندد و امیدوار است که دیگران در عشق شاد باشند، در حالی که خود دچار اندوه است.