نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۵ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

از آن زمان که غم او گرفته جای خیال

دگر به گوشهٔ دل کم رسیده پای خیال

به روز وصل دلم صاف تر ز آینه بود

فراق یار مرا کرد آشنای خیال

به فکر گوی سخن گر مراد می خواهی

که زر شود سخن مس ز کیمیای خیال

چه فکرها که نکردم نمی رسد چه کنم

به غیر پنجهٔ دل دست کس به پای خیال

به فکر نفی سوای تو بسکه گردیدم

نیافتیم در این خانه ماسوای خیال

به هر خیال که رفتم گرفت دردسرم

نشد موافق طبع دلم هوای خیال

جهان اگرچه خیال است لیک حضرت حق

نیافریده سعیدا تو را برای خیال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از غم و اندوه ناشی از جدایی صحبت می‌کند. شاعر می‌گوید که از زمانی که غم جدایی او را فراگرفته، دیگر خیال به دلش راه نمی‌یابد. او از روز وصال یاد می‌کند که دلش صاف‌تر از آئینه بود، اما اکنون فراق یار او را با خیال‌های دردناک آشنا کرده است. شاعر به تفکراتش اشاره می‌کند و می‌گوید که تلاش کرده به مراد دست یابد، اما هیچ کس جز دل خود به فکر خیال او نیست. او در جستجوی غیر از معشوقش به بن‌بست رسیده و در هر خیالی که رفته، دچار دردسر شده است. با اینکه دنیا پر از خیال است، شاعر می‌گوید که خداوند او را برای خیال نیافریده است.