شمارهٔ ۴۵۶ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشتم از می و از صاف و درد و شیشه و جام
که هر سه بی ته و بی حاصلند و بی انجام
به شر مبایعه کردن به آب دادن خویش
نه کار اهل حضور است مرد خیر انجام
تو را چو دیگ ز خامی به جوش می آرد
شراب ناب بود گرچه همچو نقرهٔ خام
نه خانقه نه خرابات می روم دیگر
که من گذشته ام از لطف خاص و صحبت عام
گذشتم از می و ساقی خدا گواه من است
که هر دو عهد شکستند با من ناکام
چه سود از این دو حریف به صد حریف روی
که نی ز خاص حذر می کنند و نی از عام
به دوستان زبانی بس است این که به دل
سلام می کنم و می دهم جواب سلام
ز بی وفایی ساقی دلم ز می بگرفت
وگرنه فرق ندانم من از حلال و حرام
کجاست شرم به این دلبران هرزه نگاه
که گه درون دل و گاه می روند به بام
بزن سبو به سر خم به شیشه پا مگذار
که نسبتی است به دل شیشه را در این ایام
چه کافری است سعیدا که چون از او پرسی
نه حق شناسند و نی بت شناسد و نی رام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربیات و دردهای گذشته خود سخن میگوید و به نکوهش می و میخانه و زندگی پرهیاهو میپردازد. او از بیمایگی و بیحاصلی این مواد و جذابیتهای دنیا صحبت میکند و میگوید که این کارها کار اهل حضور نیست. شاعر به دنبال تجربهای عمیقتر از زندگی است و از دوستیها و صمیمیتهای سطحی دلزده شده است. او به این نتیجه میرسد که شناخت قلبی و واقعی از دوستان کافی است و دیگر به ظواهر و رفتارهای ناشایسته دلبران توجهی ندارد. در نهایت، او به بیتوجهی به مفاهیم درست و نادرست در زندگی اشاره میکند.