شمارهٔ ۴۶۳ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خود گدایم گرچه یار هر گدایی نیستم
یار اگر گردم بجز یار خدایی نیستم
دست خونریزی مرا در خاک و خون افکنده است
من ز دست افتادهٔ پای حنایی نیستم
ای جنون زینهار نگذاری مرا در دست عقل
من حریف مکر و ریو روستایی نیستم
جادهٔ بیگانگی چون نیست محتاج دلیل
در سراغ راه تنگ آشنایی نیستم
با وجود آن که در من نیست یک دم را نوا
باز چون نی در خیال بینوایی نیستم
همچو گل هرگز نگردیدم اسیر رنگ و بو
من دلیل راه و رسم بی وفایی نیستم
خاطرم از نرم خویان بیشتر دارد شکست
من حریف سنگ سخت و مومیایی نیستم
داغ دل باشد علاج سینه ریشان جنون
دردمندم لیک محتاج دوایی نیستم
خویش را در جیب صد عیب و هنر پیچیده ام
آفتابم لیک گرم خودنمایی نیستم
ظاهرم فقر است و باطن فقر و ذکرم دوست دوست
همچو درویشان بی معنی ریایی نیستم
دوست دارم هجر را زان بیشتر از روز وصل
گرچه دورم از تو در فکر جدایی نیستم
نیست جز معنی سعیدا مقصد من از سخن
همچو بلبل در پی دستان سرایی نیستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهنده احساسات عمیق شاعر است که خود را مانند گدایی میداند که به رغم ظاهر ناچیزش، از درون غنی است. او به یار خود، که نماد خداوند است، عشق ورزیده و خود را در درد و رنج انسانی خویش محصور میبیند. شاعر به جنون، عقل و بیگانگی اشاره میکند و از آنها میخواهد که او را رها کنند. او از بیمعنایی و فریب دنیا میگوید و به زخمهای درونش اعتراف میکند، اما در عین حال نشان میدهد که به دنبال حقیقت و معرفت است. شعر در نهایت به عشق و جدایی میپردازد و بیان میکند که در جستجوی معنای حقیقی زندگی، همیشه با دلی پر از عشق و غم است.