نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۴ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آه از آن روزی که چون یوسف نگاری داشتم

در نظرهای عزیزان اعتباری داشتم

یاد ایامی که در این کلفت آباد جهان

همچو مینا و صراحی غمگساری داشتم

وای از آن روزی که پایم می فشرد انگور را

در خرابات مغان دست به کاری داشتم

سوخت دل یکباره ور نی از گل روی کسی

پیشتر در سینه من هم خارخاری داشتم

باد دستی های من یکبارگی افشاند و رفت

در دل و در سینه هر گرد و غباری داشتم

بسکه در غربت ز تنهایی صفاها کرده ام

نیست در خاطر که من یار و دیاری داشتم

چشم گردونم به خاک افکند ورنه بیش از این

سینه ای چون ابر و چشم اشکباری داشتم

آمدم تا وادی خود دشمنان ره یافتند

وای چون من بیخودی بر خود حصاری داشتم

پاسبان بودم سعیدا با سگان کوی یار

ای خوش آن روزی که آن جا اقتداری داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، lamentی از شاعر است که به یاد روزهای خوش و اعتبار خود نزد عزیزان می‌سراید. او به دوران‌هایی می‌نگرد که همچون یوسف، زیبا و محبوب بود و در زندگی خود، شادابی و سرور داشت. شاعر از ناپایداری دنیا و دردهایی که تجربه کرده، شکایت می‌کند و یادآور می‌شود که در تنهایی و غربت، کمرنگ شده است. او به خاطرات دردناک و لحظات خوشی که داشت، اشاره می‌کند و از حسرت‌هایش می‌نالد، همچنین به وجود یار و دیاری که دیگر ندارد، افسوس می‌خورد. در نهایت، او به روزهایی اشاره می‌کند که در کنار یار خود احساس قدرت و آرامش می‌کرد.