شمارهٔ ۴۶۷ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخ تو دیدم و در عالم دگر رفتم
تمام دل شدم و از پی نظر رفتم
به هر چمن که ز خط و رخ تو کردم یاد
میان سبزه و صد برگ تا کمر رفتم
چو شیشه سرخوش و صافیدل آمدم در بزم
چو آفتاب به سر بردم و به سر رفتم
چو تیر کج عقب افتاده بودم از مطلب
به زور باد و هوا گرچه پیشتر رفتم
برای آن که خبر یابم از حقیقت کار
بیامدم به صد امید و بی خبر رفتم
همان ز بخت سیه باز سر برون کردم
چو خامه تا به گلو گر در آب زر رفتم
ز بخت تیره سعیدا نیافتم خبری
چو آفتاب بسی گرچه دربدر رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، بیان احساسات عمیق عاشقانهای است که شاعر به خاطر دیدن معشوقش به جهانی دیگر سفر کرده و تمام وجودش تحت تاثیر آن قرار گرفته است. او به هرجا که میرود به یاد معشوقش بوده و در جستجوی حقیقت عشق و حال خودش است. با وجود تلاشهایی که برای یافتن خبر از معشوق میکند، نتیجهای نمیگیرد و سرانجام از بخت بد خود ناامید میشود. در نهایت، شاعر همچنان در تلاش است و نسبت به عشق و امید به آینده خود نگاهی مثبت دارد، هرچند که ناامیدی را نیز احساس میکند.