شمارهٔ ۴۶۹ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هدف برای خدنگ تو جان خود بردم
به پای بوس هما استخوان خود بردم
قدم خمیده و من در پی کشیدن آه
گرفته گوشه و زور از کمان خود بردم
زدم به شعله چو پروانه رخت هستی را
غبار حادثه از دودمان خود بردم
حدوث برد مرا تا به بارگاه قدم
رهی به سوی یقین از گمان خود بردم
چه نسبت است که پرسد ز حال من معشوق
به گوش دل سخنی از زبان خود بردم
شهید عشقم و دل را به کف گرفته روان
به جان سپاری سرو روان خود بردم
خدنگ غمزه دلم را به نیش پیکان برد
به دوست پی ز دل خون چکان خود بردم
میان این همه اغیار آشکارا من
نهاده در دل و راز نهان خود بردم
ز دست عشق که دادم به هیچ جا نرسید
به گوش عرش سعیدا فقان خود بردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عمق احساسات و تجربیات عاشقانه خود صحبت میکند. او آغاز میکند به بیان اینکه به خاطر عشق، جان خود را به خطر انداخته و در تلاش برای رسیدن به معشوق، از همه چیز خود گذشته است. از آلام و غمهایی که به واسطه عشق متحمل شده میگوید و به تمثیلهایی چون پروانه، کمان و پیکان اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق و درد آن نیز به او چیزهایی را آموخته و به رازهایی از دل خود پی برده است. شاعر در این اثر بیان میکند که عشق او را به فراز و نشیبهایی میکشاند که در نهایت به معرفت و درک عمیقتری از خود و احساساتش منتهی میشود.