شمارهٔ ۴۷۶ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارم
ولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
مرا که شهره به سرگشتگی شدم چه کنم
چو جام باده به گردیدن اختیار ندارم
اگرچه یک گل از این بوستان نچید دلم
هزار شکر که در سینه خارخار ندارم
به غیر سایهٔ زلفین آفتاب پناهش
به روز حادثه [جایی] در این دیار ندارم
ز چشمِ خلق نپیچم به صد هنر یک عیب
گدای عشقم و از دلق پاره عار ندارم
گذشتم از سه و پنج و دویی تو ای زاهد
برو برو که سر و برگ این قمار ندارم
سرش نخوانم و از دوش خود بیندازم
به پای دار، سری را که پایدار ندارم
مباد سایهٔ باد خزان کم از چمنم
که تاب منت سرسبزی بهار ندارم
به کوی عشق مرا پایدار کی خوانند
هزار بار اگر سر به پای دار ندارم
به روز واقعه در زیر تاک دفن کنید
مرا که طاقت یک لحظهٔ خمار ندارم
خیال دوست مرا بس که از نزاکت طبع
دماغ بوسه سعیدا سر کنار ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر در مورد عشق و جدایی است. او خود را در نظر دیگران بیاعتبار میداند، اما از درون دلش پاک و بیغبار است. شاعر از سرگشتگی و بیاختیاری خود در عشق گلایه میکند و به این نکته اشاره میکند که هر چند گلها را نمیچید، اما درد و رنج در دلش ندارد. او از سایه زلف محبوب به عنوان پناهش یاد میکند و میگوید در روزهای سخت جایی در دنیا ندارد. شاعر به زاهدان هشدار میدهد که او از دنیا گذر کرده و به هیچ چیز در آن وابسته نیست. او از دلق پاره خود احساس شرمندگی نمیکند و در نهایت از ناتوانی خود در تحمل سختیها و عدم تحمل یک لحظه خمار صحبت میکند. این شعر نمایانگر ناامیدی و دشواریهای عاشقانه اوست و دلی پر از آرزو و درد را دربردارد.