شمارهٔ ۴۷۷ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز دست رفتم و امید دستیار ندارم
برهنه پایم و منت ز پای زار ندارم
چرا ز باد مخالف دلم غمین گردد
نشسته کشتیم امید از کنار ندارم
منم چو آینهٔ زنگ بسته در این دور
که پوششی به تن خویش جز غبار ندارم
نفس نفس دلم از خویش می کند پرواز
ز دست خویش ولی قوت فرار ندارم
به رنگ زرد خود از گل نمی کشم منت
اگرچه پیش تو چون کاه اعتبار ندارم
چه شکوه ها که ندارم ز دست آن گلرو
ولی به روی گلت طاقت شمار ندارم
چو بلبلی که پر و بال خویش ریخته است
در این چمن پر و [برگی] به شاخسار ندارم
دلم ز غیر چنان پاک گشته است امروز
که خود در این حرم خاص خویش بار ندارم
به یک قرار سعیدا چگونه زیست کنم
منم که در دل خود یک نفس قرار ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس ناامیدی و تنهایی خود سخن میگوید. او به تصویر خود و وضعیتی که در آن قرار دارد، اشاره میکند و میگوید که از دست رفته و هیچ امیدی به کمک ندارد. او همچون آینهای کثیف به نظر میرسد و از درون خود پرواز میکند اما قادر به فرار از این وضعیت نیست. شاعر به مقایسه خود با بلبلی میپردازد که پر و بالش را گم کرده و از زیباییها و ارتباطات خود فاصله گرفته است. او در نهایت بیان میکند که از درون آرامشی ندارد و در جستجوی قرار و آرامش است، اما نمیداند چگونه باید زندگی کند.