شمارهٔ ۴۸۲ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به گرد کوی جانان های های ساکنی دارم
چو پای مور در این ره صدای ساکنی دارم
رفاقت با چو من مشکل بود کس را در این وادی
که دستی بر کمر چون کوه و پای ساکنی دارم
به هر دم [آرزویی] سد راه خویش می بینم
چو می آیم به سرمنزل هوای ساکنی دارم
نمی ماند نهان در خاک مشت استخوان من
که چون همت به دوش خود همای ساکنی دارم
چه شد چون غنچه اوراق دل من گر پریشان شد
درون پردهٔ دل دلربای ساکنی دارم
نمی دانم سعیدا کی خزان رفت و بهار آمد
در این وادی چو نی برگ و نوای ساکنی دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از احساس تنهایی و دشواریهای زندگی میگوید. او در کوی محبوب خود، مانند موری که تنهاست، احساس تنهایی میکند و مشکلات دوستی را در این مسیر درک میکند. او آرزوهایی را که هر لحظه سد راهش میشود، یاد میکند و نگران آینده است. همچنین به واقعیت فناپذیری انسان اشاره میکند و میگوید که هیچچیزی از او در خاک نمیماند. شاعر در نهایت به تغییرات فصلها و حس ناامیدی و بلاتکلیفیاش نسبت به زمان اشاره دارد و نشان میدهد که درونش همچنان پژمرده و پریشان است.