نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۲ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از حال من مپرس [و] ندامت کشیدنم

خو گشته پشت دست به دندان گزیدنم

هر دم شکست می خورم اما به چشم خلق

از بس شکسته ام ننماید شکستنم

پیچد به خویش دشمن من بیشتر ز پیش

در چشم روزگار چو مو گر شود تنم

ای عقل رو به وادی حیرت نهاد و رفت

هر کس که دید همچو تو از خویش رفتنم

از بس شکست خورد سعیدا دلم ز خلق

رنگ آن قدر نماند به رویم که بشکنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال خراب خود می‌گوید و به نداشتی که از زندگی و اندیشه‌اش می‌کشد اشاره می‌کند. او هر روز به نوعی شکسته و آسیب‌دیده است اما‌ها خود را به نمایش نمی‌گذارد. دشمنی که به او آسیب می‌زند، از طریق خود احساسات او به وجود آمده است. عقل او در حیرت و سردرگمی است و با دیدن وضعیت او، دیگران هم دچار تردید و افسردگی می‌شوند. در نهایت، او احساس می‌کند که دلش از آسیب‌هایی که از دیگران دیده، رنگ و رو رفته و قادر به شکستن بیشتر نیست.