شمارهٔ ۴۹۵ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به یاد روی تو خورشید را نظاره کنم
خیال چشم تو را روز و شب چه چاره کنم
چو بحر و گوهر یکدانه گر به کف آیی
تو را کشم به میان، خویش را کناره کنم
گذارم آن قدر ای چرخ، داغ بر سر داغ
که آفتاب و مه و اختر و ستاره کنم
چه شد که کشت مرا امشب از جفا چون شمع
شبی دگر چو شود زندگی دوباره کنم
به صد دلیل حسد می برند بدخواهان
شرر مثال اگر جا به سنگ خاره کنم
عبادت صنمی می کنم که می داند
اگر به گوشهٔ [ابروی] دل اشاره کنم
زیاده می شودم همچو گل پریشانی
اگر هزار گریبان خویش پاره کنم
سیاه بختی ذاتی نمی رود از من
چو ماهتاب اگر کار صد ستاره کنم
اگر نهند سعیدا میان تابوتم
ز شوخ چشمی خود خواب گاهواره کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و یاد محبوب اشاره میکند. او میگوید که با مشاهده خورشید یاد چهره محبوبش را زنده میکند و نمیتواند از خیال چشمان او رهایی یابد. شاعر تصویر میکند که اگر محبوبش همچون گوهر به دستش بیفتد، او را در آغوش میگیرد. همچنین بیان میکند که چرخ زمان را آنقدر به درد میکشاند که همچون آفتاب و ستاره درخشان شود. شاعر از درد عشقی میگوید که او را چون شمع ذوب میکند و برای زندگی دوباره آرزو دارد. او همچنین به حسد بدخواهان و عبادت محبوبی اشاره میکند که با یک اشاره میتواند دل او را به هردر کند. شعر او از احساس پریشانی و ناکامی ناشی از بخت سیاه و عدم موفقیت صحبت میکند و در انتها به امید و زندگی بعد از مرگ میپردازد.