شمارهٔ ۵۴۵ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان تو
جدا هرگز ندیدم تیر مژگان از کمان تو
به غیر از خویش رفتن چارهٔ دیگر نمی بینم
که باشد بی نشانی یک نشانی از نشان تو
اگرچه پیش از این نشنیده بودم زان دهان حرفی
دهانی کرده اند امروز مردم از زبان تو
فلک کی می تواند شرح الوان نعم کردن
که یک پیچی است و اگر دیده از دستار خوان تو
معانی را ز جیب غیب با این پاک دامانی
کشیده در طلسم صورتش سحر بیان تو
تو را در خواب می دیدم که خورشید آمدم بر سر
گشودم چشم و از بی طاقتی کردم گمان تو
بجز اقلیم ملک دل نمی تازد دگر جایی
که غیر از دل نمی گنجد غم صاحبقران تو
نباشد خاطر جمعی سراسر در جهان کس را
نروید جز گل آشفتگی در بوستان تو
مذاقم را به انده دایه می پرورد و می گفتم
نشیند لذت غم تا به مغز استخوان تو
بیا و کافرم کن وانگهان زن تیغ بر فرقم
گذشتم از سر ایمان و جان خود، به جان تو
نه در وصلت قرار و نی به هجرت صبر و تمکینی
سعیدا کرده ام در هر دو حالت امتحان تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و دلباختگی سخن میگوید. شاعر میگوید ابروان معشوقش همچون تیرهایی دائماً به دلها میزنند و هرگز نتوانستهاست معشوق را از خود دور کند. او در جستجوی نشانی از معشوقش است و با وجود اینکه قبلاً از دل او نشنیده بود، امروز با کلامش مردم را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر بیان میکند که هیچ کس نمیتواند زیباییها و نعمتهای عشق را به درستی توصیف کند و او معانی عمیق را از قلب خود به زبان میآورد. شاعر در خواب معشوقش را چون خورشید میبیند و وقتی بیدار میشود، از شدت عشق در دلهره و اضطراب است. او میگوید جز دلی که عاشق است، هیچکس نمیتواند غم را احساس کند و در جهانی که پر از آشفتگی است، دل او تنها گلی است که میروید. شاعر میگوید که غم عشق به شکل عمیقی بر وجودش اثر گذاشته و در هر حالتی از عشق و بیعشقی امتحان شده است. در نهایت، او به دعای معشوقش نیازمند است و خواهان آن است که عشق را بهگونهای عمیقتر تجربه کند.