شمارهٔ ۵۴۶ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
صلح و صفا بود مرا جنگ تو و جفای تو
تن به قضا سپرده ام در طلب رضای تو
یوسف مصر کمترین بنده ات ای عزیز من
هر دو جهان کلافه ای آمده در بهای تو
جز دل عاشقان نشد معبد ذات اقدست
کون و مکان دو کفش تنگ آمده پیش پای تو
مردم دیده خاک ره در نظر منزهت
پاک ز آلت لسان، نطق سخن سرای تو
چرخ شد استخوان نما از مه که بیندش
باز نکرده دیده را جانب او همای تو
کار دلم تپیدن و بی تو در این قفس مدام
در پرش است چشم من در سفر هوای تو
دیده نمی توانمت غیر تو هست گر کسی
خود چه کنم بگو مرا گر نشوم فدای تو
گرچه ضعیفم و گدا چون تو نه بی مربیم
شکر خدای من تویی کیست بگو خدای تو
دادن جان مرا نه از بهر عوض گرفتن است
من ز فنای خویشتن خواسته ام بقای تو
شهرهٔ شهر شد سعیدا به غلامی سگت
گر بکشی زهی طرب گر بکشی رضای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس عمیق عشق و فداکاری نسبت به معشوق خود سخن میگوید. او پیش از هر چیز به صلح و آرامش پیشین خود اشاره میکند و از جنگ و خیانت معشوقش شکایت میکند. شاعر جان و تن خود را برای جلب رضایت معشوق فدای او میکند و خود را بندۀ او میداند. او اذعان میکند که دل عاشقان تنها معبد واقعی برای خداوند است و زیبایی و عظمت معشوق را در مقایسه با کائنات مشهود میسازد. شاعر احساس میکند که بدون معشوق، زندگی برایش بیمعناست و در پی وصال اوست. او به ضعف و نیاز خود اعتراف میکند و از این که تنها شکرگزاری معشوق خود را میکند، لذت میبرد. در نهایت، شاعر به فداکاری بدون انتظار پاداش تأکید دارد و به عشق و خدمت به معشوقش افتخار میکند.