شمارهٔ ۵۸۰ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خویش برده مرا چشم باده پیمایی
نگاه بر طرفی رفته و دلم جایی
چسان به کار دگر رو کنم که کس نشنید
به دست دور زمان غیر جام و مینایی
همین نه جور و جفا کار دلبری است و بس
که گاه ناز و عتاب و گهی دل آسایی
رسیده است به جایی نزاکت طبعم
که چون نسیم ز خود می روم به ایمایی
چو تار و پود محبت به عمر پیچیده است
مراست بر سر زلف تو طرفه سودایی
گرفتم آن که نماید جمال خود لیکن
که راست طاقت نظاره ای تماشایی؟
ز رنگ و خوی تو پیداست هر که را چشم است
که آفتاب نهادی و ماه سیمایی
چه غم ز درد دلم گر خبر نمی گیری
همین بس است که در جمله حال، دانایی
چه مور و پشه که در کارخانهٔ عالم
به کوی عشق ندیدم کم از سعیدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از تأثیر چشم معشوق و میگساری سخن میگوید که باعث شده دلش در جایی دیگر باشد. او از این مینالد که نمیداند چگونه به کارهای دیگر بپردازد، زیرا هیچ چیز جز عشق و میگساری برایش اهمیتی ندارد. شاعر در نهایت به این نکته میرسد که عشق و زیبایی معشوقش چنان در وجود او تنیده شده که او نمیتواند از آن جدا شود. او میگوید که معشوقش همچون آفتابی در دل او جای دارد و حتی اگر کسی از دردش خبر نگیرد، همین که عشق را تجربه میکند برای او کافی است. در این بزم عشق، او را همچون مور و پشهای در دنیای عظیم میبیند که به نعمت عشق دست یافتهاند.