شمارهٔ ۷۵ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به طوف کوی تو آن شب که دل ز جان برخاست
به یاد وصل تو از مرد و زن فغان برخاست
برای آن که کند بوسه آستان تو را
زمین نشست به تمکین و آسمان برخاست
غبار نیست در این راه بلکه این گردی است
که از فشاندن عصیان عصیان برخاست
به ذوق نشئهٔ احرام طوف مرقد تو
عصا فکند ز کف پیر چون جوان برخاست
چو روبروی حریمت شدم به استقبال
یقین ز باب سلام آمد و گمان برخاست
شفاعت تو اگر دست ما به حشر نگیرد
ز بار معصیت از خاک، کی توان برخاست؟
ز بار منت گردون کسی شود آزاد
که همچو سرو به تعظیم گلرخان برخاست
به ذوق خویش سعیدا ز کوی یار نرفت
که هچو آه ز دل های ناتوان برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شیدایی نسبت به معشوق است. شاعر از حالتی وصف میکند که در آن، مردم در کوی محبوب به فغان و ناله درآمدهاند. در این شب، زمین و آسمان به احترام معشوق به تمکین و حرکت درمیآیند. شاعر به طرز کنایی میگوید که در این مسیر غبار نیست، بلکه نشانهای از شور و عصیان است. او از شوقی که به حرم معشوق دارد، صحبت میکند و به زیبایی میگوید که پیران همچون جوانان به استقبال معشوق میآیند. در نهایت، او تأکید دارد که شفاعت معشوق میتواند انسان را از بار گناهان رها کند، و عشق به معشوق را به عنوان راهی برای رهایی از سختیها میبیند.