شمارهٔ ۷۸ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هر آن دلی که به زلف بتی گرفتار است
ز دام جستهٔ تسبیح و قید زنار است
چرا به سر نزند لاله را که آن داغی
میان سوختگان عاشق وفادار است
جهان به خانهٔ تاریک و تنگ می ماند
که هر طرف بروی پیش روی دیوار است
اگر چه خاتم دل ها به نام اوست چه سود؟
که چون نگین سلیمان به دست اغیار است
چرا تو سر مرا فاش می کنی ای شیخ؟
مگر تو بندهٔ آن نیستی که ستار است؟
فدای او نکنم روح را که چیزی نیست
وگرنه دادن جان پیش من نه دشوار است
هوای داغ سعیدا به سر از آن دارم
که لاله بر سر شوریده زیب دستار است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی به محبوبی است که غم و دردهایی را بههمراه دارد. شاعر از زلف معشوق و دلبستگی به او سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که آن عشق و داغی که در دل عاشقان وجود دارد، غیرقابل انکار است. همچنین، با اشاره به اینکه دنیا به مانند یک خانه تاریک و مملو از دیوارهاست، به ناامیدی و محدودیتهای عاطفی اشاره میکند. شاعر از شیخ میپرسد که چرا او از این عشق فاش میگوید و در نهایت بیان میکند که اگرچه جان خود را برای محبوبش نخواهد داد، ولی عشق به او برایش بسیار اهمیت دارد. در پایان، شاعر عشقش را به نوعی خاص و نسبت به محبوبی که در دلش جا دارد، توصیف میکند.