شمارهٔ ۸۰ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون دل دلیل نیست تن و [دل] برابر است
آبی که [تشنگی] نبرد گل برابر است
[جایی] که بحر وصل به گرداب [بیخودی] است
جام شراب و مرشد و کامل برابر است
مردی که [خو] به وادی حیرت گرفته است
صحرا و باغ و جاده و منزل برابر است
گر خیر از برای عوض می کنند خلق
پس در طمع کریم به سایل برابر است
عالم اگر شوی تو به «العلم نقطة»
دانی که مرکز حق و باطل برابر است
شاه و گدا چو مرد مساوی است زیر خاک
بر اسب یا پیاده به منزل برابر است
با توست یار، لیک سعیدا تو غافلی
دریا همیشه با لب ساحل برابر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی برابری و یکسانی در جنبههای مختلف زندگی میپردازد. شاعر اشاره میکند که دل و تن برابرند و آبی که تشنگی را برطرف نمیکند، هیچ تفاوتی با گل ندارد. همچنین در جایی که عشق و درک عمیق وجود ندارد، همه چیز برابر است. مردی که در حیرت است، برای او تفاوتی بین صحرا و باغ وجود ندارد. اگر مردم به دنبال سود و عوض باشند، در واقع در طلب چیزهای شریفتر هستند. عالم و عالمزاده هم در نهایت به یک نقطه میرسند و حق و باطل از دیدگاه نهایی برابری دارند. در پایان، به یک حقیقت اشاره میکند که همه در برابر مرگ یکساناند، چه شاه و چه گدا، و در نهایت این خط اشاره به معرفت و بینش ما دارد که در وجود یک دوست و یار، ممکن است غافل باشیم.