شمارهٔ ۴ صفی علیشاه
صفی علیشاه / متفرقات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
خویش مکن زمانهان خیز و بیا سخن بگو
رمزی از آب لب و دهان بیلب و بیدهن بگو
عشق ترا چو سرجان از همه کس کنم نهان
نیست منی در این وصف رخت بمن بگو
از دل خویش بوی تو میشنوم بموی تو
میکشدم بسوی تو زلف تو زانشکن بگو
سر و قدا قیام کن در دل ما خرام کن
رخ بنما کلام کن گرد گل از چمن بگو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که بیاید و صحبت کند. او به این نکته اشاره میکند که عشقش را از دیگران پنهان کرده و میخواهد که معشوق، بدون هیچ حجاب و پوششی، راز اشتیاقش را بیان کند. شاعر نیز از طرفی بوی معشوق را در دلش احساس میکند و میخواهد به سمت او برود. او از معشوق میخواهد که با زیباییاش دلها را شاد کند و حضوری دلنشین در جمع داشته باشد. در مجموع، این شعر به ابراز عشق و longing (دلتنگی) شاعر نسبت به معشوق میپردازد.