شمارهٔ ۱۰۰ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنرا که درد عشق تو ره یافت در مزاج
مرگ است یا وصال یکی زین دواَش علاج
در ملک حسن و ملک ملاحت تو آن شهی
کالحق سزد اگر دهدت شاه مصر باج
ماهی تو وز طرهات اینک به رخ کلف
شاهی تو وز کاکلت اینک به فرق تاج
مژگان تو سنان و دو چشمان دو ترک مست
زلف تو صولجان و دو پستان دو گوی عاج
ای شه به شهر حسن تو باید ز جان گذشت
کآنجا به غیر جان نستانی ز کس خراج
در جان چو درد تست به درمان چه حاجت است
در دل چو زخم تست به مرهم چه احتیاج
با جان همان کنی که کند برق با گیاه
با دل همان کنی که کند سنگ با زجاج
بی او (سحاب) خواب نیاید به دیدهات
گر از پرند بالش و از پرنیان دواج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف درد و عشق میپردازد و بیان میکند که معشوقش از هر دو حال وصال و فراق، بر دلش تاثیر میگذارد. او میگوید که در عالم زیبایی، معشوق مانند یک شاه است و زیباییهایش چنان دلربا است که انسان باید جانش را برای او فدای کند. شاعر ارتباط عمیق عشق و درد را نشان میدهد و در نهایت به این نکته میرسد که بدون عشق معشوق، هیچ زیبایی و خوشی در زندگی وجود ندارد.