شمارهٔ ۱۰۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخ
بجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ
کسی که پای بکویت نمی نهاد از بیم
چه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ
چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکند
گرفتم آه دلم سنگ را کند سوراخ
به حیرتم که چسان جا گرفته در دل تنگ
غم بتان که نگنجد در این جهان فراخ
وفا کجا و دل ترک ما که پنجه ی او
بخون خلق بود همچو دشنه ی سلاخ
(سحاب) اگر چه دو روزیست عهد دولت گل
ببین چگونه زند تکیه بر اریکه ی شاخ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیاحترامی زاغ به بلبل در گلشن سخن میگوید و به چالشهای عشق و وفای دل میپردازد. زاغی که به خاطر جاذبههایش بر بلبل مسکین تکیه زده، نشاندهنده منافقت و بیوفایی است. شاعر از درد و رنج دل خود میگوید و اینکه چگونه غم عشق در قلبش جا گرفته، در حالی که وفا و صداقت در این دنیا نایاب شدهاند. او با تاسف به وضعیت عشق و وفاداری اشاره میکند و از ناپایداری زیباییها به دست فراموشی میپردازد.