شمارهٔ ۱۱۲ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میل رفتن گر از آن گوشهٔ بامم باشد
لذت سنگ جفای تو حرامم باشد
کشتنی باشد و خون ریختنی تا امروز
دل خود کام ترا میل کدامم باشد
خوش بود وصل تو بی مدعی ای ماه تمام
چه شود دگر شبی این عیش تمامم باشد
گفتمش سر و قدت همچو قد سرو سهی است
گفت آنهم خجل از طرز خرامم باشد
آشیانم خوش و صحن چمنم دلکش لیک
نه چو کنج قفس و حلقه ی دامم باشد
او در اندیشه ی منع نگه گاه بگاه
من مسکین طمع وصل مدامم باشد
گفت سر گشته چنین تا به که ئی همچو (سحاب)
گفتمش تا به کف عشق زمامم باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به طور کلی بیانگر احساسات عاشقانه و دلباختگی شاعر است. شاعر از تمایل خود برای رفتن و دیدار محبوبش سخن میگوید و در عین حال از مشکلات و دردهای ناشی از این عشق نیز مینالد. او از لذتهای وصال محبوب و ناامیدیهای ناشی از فراق میگوید و تفاوتهای زیبایی را در مقایسه با سختیهایی که تحمل میکند، بیان میکند. شاعر به حسرت و آرزو برای وصال میپردازد و نشان میدهد که عشق او همچون یک قفس او را در بر گرفته است، در حالی که همواره به دنبال رسیدن به معشوق است. در پایان، او با استعارههایی از عشق و احساس خود، به عمق این رابطه و وابستگیاش اشاره میکند.