نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد

گو سر زلف سیاه تو گواهش باشد

رسم انصاف در اقلیم نکوئی نبود

خاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد

شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجب

بی نیازی اگر از پرتو ماهش باشد

یک شکستم به پر از سنگ جفایش نرسد

گر نه شوق شکن طرف کلاهش باشد

گر نباشد بگل گلشن حسن تو دوام

شاد از اینم که دوامی به گیاهش باشد

نبود غیر در میکده جائی که کسی

ایمن از فتنه دوران به پناهش باشد

مردم از حسرت دیدار و در آن راه هنوز

دیده ی حسرت من باز به راهش باشد

بکشد همچو فلک دست ز آزار (سحاب)

گرچه او در حذر از شعله ی آهش باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعات عشق و حسرت می‌پردازد. شاعر به معشوقی اشاره می‌کند که در اوضاع بد خود بی‌خبر است و زیبایی‌های او را مورد ستایش قرار می‌دهد. او به بیدادگری معشوق و آثار آن بر خود اشاره می‌کند و می‌گوید که شب‌هایی که با نور صورت معشوق روشن است، عجبی ندارد. همچنین، او احساس درد و حسرت خود را نسبت به دوری از معشوق ابراز می‌کند و به دنبال پناهگاهی در زندگی شلوغ و پرآشوب می‌گردد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که او باید با حسرت و شوق طاقت فرسا زندگی را ادامه دهد.