شمارهٔ ۱۱۴ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتی دل نا شاد تو را شاد توان کرد
آری چو یکی بوسه توان داد توان کرد
دیگر نکنم فکر دل خویش که چندان
ویران نشد این خانه که آباد توان کرد
یک بار در آن بزم مرا راه توان داد
ور ره نتوان داد زمن یاد توان کرد
باید چو شب هجر توام روز وصالی
تا با تو ز خویت گله بنیاد توان کرد
در باغ ز گلچین نکشیدیم جفایی
کاکنون به قفس شکوه ز صیاد توان کرد
با قصه ی محرومی من زان لب شیرین
کی گوش به افسانه ی فرهاد توان کرد
گیرم که در آن کو بودم قوت فریاد
فریاد رسی نیست که فریاد توان کرد
صید دلم آسان نتوان کرد گرفتار
ور زانکه توان مشکلش آزاد توان کرد
اندیشه (سحاب) ارز خدا باشد و رحمی
با خلق کجا این همه بیداد توان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان اندوه و ناخرسندی خود میپردازد و به قدرت عشق و بوسه اشاره میکند که میتواند دل را شاد کند. او به ویرانی دل خود تا حدی اشاره میکند که این ویرانی بیشتر از آن است که به راحتی آباد شود. شاعر به یادآوری لحظات خوش با معشوق میپردازد و از جدایی و هجر او به تلخی سخن میگوید. همچنین به ناپایداری زیباییها و محبتها در زندگی اشاره میکند و با نگاهی انتقادی به وضع خود و دردهایش، از بیدادهای اجتماعی و احساس بیصدایی در برابر مشکلات یاد میکند. به طور کلی، شعر حالتی پر از حسرت، عشق و ناپایداری را به تصویر کشیده است.