شمارهٔ ۱۱۸ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
که با آن شاه خوبان شمهای از حال من گوید
به ماه مصر حال ساکن بیتالحزن گوید
ز بس گوید حدیث غیر اگر حرفی به من گوید
نمیخواهم که آن شیرینزبان با من سخن گوید
به من هرگه رسد ز آن پیش کآرم شکوهای بر لب
سخنهایی که باید من بگویم او به من گوید
نگویم تا به آن نامهربان راز دل خود را
همان ناگفته در هر محفل و هر انجمن گوید
به سوی دام مرغان چمن بیخود روند از بس
ز من وصف گرفتاری به مرغان چمن گوید
رود نام بت و افسانهٔ بتخانه از یادش
ز وصف آن بت ار کس شمهای با برهمن گوید
(سحاب) آن لعل لب و آن در دندان را ستم باشد
که لعل بدخشان خواند و در عدن گوید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناتوانی خود در بیان احساسات و راز دلش صحبت میکند. او نمیخواهد که معشوقش، که شیرینزبان است، درباره او سخن بگوید یا حال او را برای دیگران تعریف کند. او احساس میکند که نمیتواند به راحتی با آن معشوق حرف بزند و هر چه که لازم است، او خودش میگوید. شاعر در حسرت این است که راز دلش را نمیتواند فاش کند و به همین خاطر در محافل و مجالس خاموش میماند. در ادامه، او به وصف حال و گرفتاریاش به مرغان چمن و افسانههای زیبایی که دیگران از او روایت میکنند میپردازد، و در نهایت به زیباییهای عشق و تلخیهای آن اشاره میکند.