شمارهٔ ۱۲۸ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا زحال دل من دلبر من غافل بود
آنچه کام من و دل بود از او حاصل بود
رست جان از تن و صد شکر که زایل گردید
آنچه یک چند میان من و او حایل بود
تا نه جان بود فدای تو از این بودم شرم
شرمم اکنون همه آن است که ناقابل بود
خلقی از راز دل من نبد آگاه ولی
به زبان تو فتاد آنچه مرا در دل بود
دیدم آن سرو که مشهور به آزادی گشت
آنهم از غیرت بالای تو پا در گل بود
دل بیتاب غم اشک رقیب افزون داشت
روزگاری که دل او به وفا مایل بود
گفت نا دیدن یار است (سحاب) آنچه بد است
آه کز دیدن روی دگران غافل بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود درباره معشوقش صحبت میکند. او میگوید که در گذشته، دلش به خاطر غفلت معشوقش در عذاب بود و حالا که از آن حالت رهایی یافته، شکرگزار است. شاعر به این نکته اشاره میکند که تا زمانی که جانش به خاطر معشوقش فدای شد، شرمنده احساساتش بود، اما اکنون تنها چیزی که او را شرمنده میکند، عشقش است. او همچنین به تنهایی خود و غم دلش اشاره میکند و میگوید که دیگران از راز دل او بیخبر بودند، اما حالا این احساسات را با زبان معشوقش بیان کرده است. شاعر به زیبایی و آزادی معشوقش اشاره میکند و از غم و اندوه خود در دوری از او مینالد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که دیدن دیگری غمانگیزتر از عدم دیدن محبوب است.