نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد

آنچه با من غم او کرد غمش با دل کرد

دید گردون که هلاک از ستم او نشدیم

دل بی رحم بتان را به جفا مایل کرد

ز آب چشم آنچه کشد مردمک دیده سزاست

زآنکه در رهگذر سیل چرا منزل کرد

هم کف موسوی از نور رخت خجلت کرد

هم دم عیسوی اعجاز لبت باطل کرد

خواجه بسپرد به ناچار در آخر به جهان

به جهان آنچه زاسباب جهان حاصل کرد

عاقل آن بود که از ساغر آیینه مثال

زنگ اندوه ز آیینهٔ دل زایل کرد

دید کز بهر نثارت بودم تحفهٔ جان

چرخ در چشم تواش این همه ناقابل کرد

خواست در حشر به دامان زندش دست (سحاب)

شرمش آمد چو نگاهی به سوی قاتل کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به غم و اندوه ناشی از عشق و رابطه‌ای عاطفی اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که دلش به خاطر غم محبوب مشکل دارد و این غم به دلش آسیب زده است. او به ظلم و ستمی که از سوی محبوب متحمل شده اشاره می‌کند و می‌گوید که دل بی‌رحم و سخت‌گیر او را می‌آزارد. شاعر همچنین با تأکید بر همراهی عواطف و احساسات انسانی، به خجلت ناشی از نور چهره محبوب و اعجاز لب‌های او اشاره می‌کند. در نهایت، او به ناتوانی‌اش در جبران عشق و تحفه‌ای که برای محبوبش داشته است پرداخته و به احساس شرم و ناامیدی به خاطر عشق و مرگ اشاره می‌کند.