شمارهٔ ۱۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها
چو بلبلی به قفس از هم آشیان تنها
به یاری تو کنونم کشد خوشا وقتی
که بود دشمن جان من آسمان تنها
اگر به کشتن خلق جهان چنان کوشی
همین تو جان جهان مانی و جهان تنها
صداقت دگرش هست جز دمیدن خط
گل مرا نبود موسم خزان تنها
زخاک کوی تو هم یافتم چو یافت (سحاب)
همین نیافت خضر عمر جاودان تنها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات شاعر از احساس تنهایی و جدایی سخن میگوید. او دلی پر احساس و جان خسته دارد، همچون بلبلی که در قفس تنهاست. شاعر به یاری محبوبش امید دارد و احساس میکند دشمن او، آسمان است که تنهاست. او به نقد رفتار کسانی میپردازد که به کشتن دیگران میکوشند و میگوید در این کار فقط محبوبش باقی میماند. او از صداقت و عشق میگوید که در زمان خزان بر گل او تأثیر نمیگذارد. در نهایت، شاعر اشاره میکند که از خاک کوی محبوبش هم، به جاودانگی و زندگی ابدی نائل آمده است.