شمارهٔ ۱۳۸ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی بند کجا پای دل من بگذارد
زلفی که تو را بند به گردن بگذارد
خواهم که روم یک دو سه گام از پی قاتل
گر حسرت در خاک تپیدن بگذارد
شاید عوض مرهم اگر خنجر جورت
صد منتم از زخم تو بر تن بگذارد
خور بهر تماشای وثاق تو عجب نیست
چون شیشه اگر چشم به روزن بگذارد
آه دل فرهاد زرشک شکر آخر
داغی به دل شاهد ار من بگذارد
حیف است برد غیر به خاک آرزویش را
گامی به سرش گردم مردن بگذارد
از سوز دلم نیست (سحاب) آگه و ترسم
دستی ز ترحم به دل من بگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دردناکی اشاره میکند که به خاطر عشق و حسرت تجربه میکند. او از بیتابی دلش میگوید و اشاره میکند که چگونه زلف محبوبش به دور گردنش مانند بندی است. شاعر آرزو دارد که حتی اگر به دنبال عشقش برود، حسرت و درد همواره با او خواهد بود. در پی این حسرت، شاعر به زخمهایی که عاشقی به او وارد کرده واثر آن بر وجودش اشاره میکند. او همچنین به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره کرده و از داغی که عشق و جدایی بر دلش گذاشته، سخن میگوید. در پایان، او از تنهایی و دلتنگیاش چنین مینویسد که شاید کسی با همدلی به دل رنجور او توجه کند.