نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۲ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

امیدواری من در جهان وصال تو باشد

به نا امیدی من تا چه در خیال تو باشد

به باغ خلد گلی چون رخت کجاست گرفتم

که قد سدره و طوبی به اعتدال تو باشد

بگو چه گونه تو ای مرغ دل ز گوشه بامش

کنی اگر به مثل قوتی به بال تو باشد

برای صید دل من بدام و دانه چه حاجت

که دام و دانه ی آن مرغ زلف و خال تو باشد

نه شبنم است که بینی نشسته بر گل سوری

خوئیست اینکه برویش زانفعال تو باشد

به باغ دل بنشاندم بسی نهال و درختی

که بی ثمر بود ای آرزو نهال تو باشد

تو را (سحاب) در اندیشه بود باز فلک را

چه خنده‌ها که بر اندیشهٔ محال تو باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر درباره عشق و امید به وصال معشوق صحبت می‌کند. او آرزو دارد که امیدش در دنیای وصال محبوبش باقی بماند و از ناامیدی دور باشد. به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و آن را مانند گل در باغ توصیف می‌کند. او از معشوق می‌پرسد که چگونه می‌تواند به آرامش برسد و بداند که زیبایی و اقتدار او در دلش وجود دارد. شاعر بیان می‌کند که برای جلب محبت معشوق نیازی به فریب یا دسیسه ندارد، زیرا خود زیبایی و ویژگی‌های معشوق کافی است. در پایان، او اشاره می‌کند که حتی بارش باران در اندیشه‌اش نیز به خاطر تصور معشوق است و خنده‌هایش به دلیل امید به وصال آن محبوب محال است.